| آیامی خواهید برای خودشغل خانگی آسان بادرآمدکافی داشته باشید فقط کلیک کنید كسب درآمد واقعي را با سايت ستمپي تجربه كنيد |
|
آهنگ تنهایــــــــــــــــــی
|
مسافر غریبه یه راه بی نشونم
می خوام برم گم بشم اینجا دیگه نمونم
هوای اینجا واسه نفس کشیدن کمه
برای زخم کهنه رها شدن مرحمه
دل من از غروبه اینجا داریه می گیره
خورشید اینجا توی دستهای شب اسیره
عشق همیشه ناجی پیدا نمیشه اینجا
به شوره زار رسیده دل بزنیم به دریا
مسافر غریبه یه راه بی نشونم
می خوام برم گم بشم اینجا دیگه نمونم
هوای اینجا واسه نفس کشیدن کمه
برای زخم کهنه رها شدن مرحمه
کلید شهر عشقه حالا دیگه تو دستم
می خوام که عاشق بشم می خوام بگم که هستم
یه روز می آد همون که دلم هواشو داره
یه آسمون ستاره برای من میاره
مسافر غریبه یه راه بی نشونم
می خوام برم گم بشم اینجا دیگه نمونم
هوای اینجا واسه نفس کشیدن کمه
برای زخم کهنه رها شدن مرحمه




















زخمی تر از همیشه
از درد دل سپردن
سر خورده بودم از عشق
در انتظار مردن
![]()
با قامتی شکسته
از کوله بار غربت
در جست و جوی مرهم
راهی شدم زیارت
رفتم برای گریه
رفتم برای فریاد
مرهم مراد من بود
کعبه تو رو به من داد
ای از خدا رسیده
ای که تموم عشقی
در جسم خالیه من
روح کلام عشقی
ای که همه شفایی
در عین بی ریایی
پیش تو مثل کاهم
تو مثل کهربایی
هر ذره از دلم رو
با حوصله زدی بند
این چینی شکسته
از تو گرفته پیوند
ای تکیه گاه گریه
ای هم صدای فریاد
ای اسم تازه ی من
کعبه تو رو به من داد
من ذُرقی شکسته
اما هنوز طلایی
طوفان حریف من نیست
وقتی تو ناخدایی
بالاتر از شفایی
از هر چه بد رهایی
ای شکل تازه ی عشق
تو هدیه ی خدایی
با تو نفس کشیدن
یعنی غزل شنیدن
رفتن به اوج قصٌه
بی بال و پر پریدن
ای تکیه گاه گریه
ای هم صدای فریاد
ای اسم تازه ی من
کعبه تو رو به من داد
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم ٫ تنها ٫ از جاده عبور :
دور ماندند ز من آدم ها
سایه ای از سر دیوار گذشت ٫
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل :
وای این شب چقدر تاریک است !
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم است بر دل
غم من لیک غمی عمناک است
روزي كه مي گفتي من با تو مي مانم
روزي كه دانستي من بي تو ميميرم
روزي كه با عشقت بستي به زنجيرم
بازنده من بودم اين بوده تقديرم
خوش باوري بودم پيش نگاه تو
هر دم ز چشمانت خواندم كلامي نو
عاشق نبودي تو من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق بودي تو معبودم
آرام و آسوده در خواب خوش بودي
يك لحظه من بي تو هرگز نياسودم
من با نفس هايم نام تو را بردم
كاش اي هوسبازم با تو نمي ماندم
عشق تو چون برگي در دست طوفان بود
دل كندن و رفتن پيش تو آسان بود
روزي به من گفتي ديگر نمي مانم
گفتم كه مي ميرم گفتي كه مي دانم
باور نمي كردم هرگز جدايي را
آن آمدن با عشق اين بي وفايي را
|
|
|
برای تو می نویسم.....
|
